![]() |
![]() |
|
| بنام انکه جان را فکرت اموخت |
|
ابرها چه ارام جابجا می گردند باد است این یا نسیمی میرقصد نوازش می دهد روی را و نوازش می دهد گونه ها را بوسه می زند لب را سر بسر فریاد می گذارد او ومی گوید ارام فریاد نیست دیگر نجواست همه آرام ولطیف بی صدا می گفتند زندگیه زیباییست همه جا ارام است این بیشه هاهزاران سال است فریاد میکند ارامش را سر بسر می گوید ارام ارام ارام صدایی از نزدیک جرس برمیدارد خواننده ای می خواند اهنگ رقص است این من نمی دانم که چرا بعضی ها اشنا نیستند با صدای باد با صدای زمین با صدای ارام ارام ارام زمانی میگوید ارام تو هم ساکت باش زمانی میرقصد با فریاد تو هم جرس بردارومست شو از فریادش موسم سکوت است امروز ماشینی منتظر است اهنگ بلندی از ان می اید صدای ناموزون اهنگ سکوت درختان و زمین همه را می کند از جای ولی زود ناموزونی نیزرخت بر می بندد ما همگی لحظه ای می آییم و راهییم خیلی زود اما این صحنه همیشه برجاست ما ان نیستیم بتوانیم سکوت را تغییر دهیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:47 توسط حمید |
|
|
همه مطالبی که نوشتم مربوطه به دوران دانشجویی در شهر زیبای استارا
استارا انتهای استان گیلان و چسبیده به استان اردبیل و مرز کشور اذربایجان و خونه من یه خونه ی ویلایی بود در رود مرزی و راحت بگم پنجره ی اتاقم روبروی مرز و یه جنگل بود و فاصلش با رود مرزی کمتر از ۵۰ متر بود که بیشتر نوشته هام مربوط به ایوان زیبای اون خونه است اونجا زیباترین روزهای زندگیم سپری شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:10 توسط حمید |
|
|
صدای آواز از دور می آید چه صدایی هست این آیا باد است نه!نه! لای درختان مجنونی پیداست شاید اوست که می نالد ای مجنون لیلی تو کو تو هم زار شدی از دستش می نالی آیا یا فریاد میزنی لیلی راچه شدست سر افکنده شدی می گویند لیلی ات نازیباست تو بگو گر شما می دیدیدلیلی را اینجا جنگل مجنون بود نه من تنها هر کجا مجنون هست هست یکدانه درخت جنگل از دور همه می گویند تنها اوست مجنون جنگل
استارا84 |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:59 توسط حمید |
|
|
غروب است حالا غروب اینجا چه صفایی دارد نقطه صفر است اینجا همه شاد و برنا پرندگان میخوانند جنگلی هست از دور با ناز وصفا می گوید بیایید باهم ساز و دهل برداریم می گویند پشت جنگل جایی است که با ما تفاوت دارد ایا انجا نیز درختان سبزند رودش جاریست هوای بهاری و نسیم خنک آیا می وزد انجا هم رود مرزی پیداست میگویند این رود از جای دور امده اینجا برود دریا هم نزدیک است ای رود نباشی خسته تو پس ثانیه ها به معشوق خواهی گفت سلام ای رود دلتنگ نباش زندگی نزدیک است خورشید برود یا نرود تو به دریا خواهی گفت سلام ای رود چندین سال است منتظرهستی تا خواب وشب و روز توفریاد کند مستی را ای رودا فرداها که در دریا هستی نام تو نام دگر خواهد بود گفتند دریا تو بگو اری ای کاش هم روزی همه اینطور ارام همه اینطور ساکت دست در دست معشوق دهند سینه ام لبریز است تو سلام ما را به معشوق خویش باز رسان تو بگو انجا نیز عاشقی مینالد
استارا 84 |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:58 توسط حمید |
|
|
زمستان است وشبی تاریک وتنهایی ومن زندگی بسی سخت و هرسناک و شگرف زندگی بسان موجی بلند که همه را در می نوردد و راه را می گشایدو و اینچنین است رسم بودن و شاید پری که شبها به سراغ پروانه های اسمان میرود امشب خواب مرا نیز منور کند و شاید امشب بتوانم خدای را در خواب خویش رویت کنم و شاید هستی همان باشد که من دیده ام و به غیر ان دیگر نباشد حتی پرنده ای رو بسوی اسمان جاده حیران ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:5 توسط حمید |
|
انسانها چند گونه اند و گروه کمی عاشقند و عارفندو صوفی به عبارتی یک نفر در مقابل یک میلیون مولانا می گوید: از هرهزاران یک تن صوفیند مابقی درسایه او می زییند پس عرفان یعنی وجود استاد و جز این نیست استاد و پیر است که مرید را پرورش می دهد این ره بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی راه عشق راهی ورای همه ی راهها و سختترین راههاست عشق ازازل است وتا ابدخواهدبود جوینده عشق بی عدد خواهد بود فردا که قیامت اشکارا گردد هردل که نه عاشق است ردخواهدبود و نیز ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:26 توسط حمید |
|
|
زندگی بس زیباست پرندگان آزادند و درختان سرمست ابر ها می رقصند و درختان هم با او ازدور اوازی پیداست صدای جیرجیرک که می خواند او نیز. پرندگان میگیرند بوسه از روی گل مهتابی چه نوازشها دارد باد و امیدی که رسد بر جایی جایی که در ان عشق معنی دارد جایی فراسوی زمین جایی فراسوی زمان باد دهکده ای می خواهد که صفا باشد در مردم ان مردمش صبحها که بر می خیزند عشق را احساس کنند هر کشاورز انجا زندگی می کارد دهکده ای که مردم ان باد را احساس کنند و نوازش نسیمی در خواب عشق را فریاد کند مردم ده عشق بر بامها می خوابند به اسمان میرقصند وفریاد میزنند مستی را که صداها به خدایان برسد مردم ده عشق کارشان نقالیست می گویند داستانهایی از عشق خدا در عوض می گیرند بجای پول صفا مردم ان ده با همت هم تابلوهایی زده اند بر همه جا روی تابلوها هست ورود شیطان ممنوع چه صفایی دارد ان ده چه خدایی دارند این مردم ده به امید روزی ما هم با باد به انسو پرواز کنیم استارا ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:1 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی از سرزمینی ورای این دنیا
پسری که براش خودانسان مهم است ورای جنسیت و قویت روح طبیعت در او جاریست از روح زیبایی و زیبا پرستی سر شار است برای دل خودم مینویسم نوشته های زیادی دارم ولی معمولا نوشته ها رو میندازم دور و اگه حوصله ای باشه یکی دو تا هم تایپ میکنم و تقدیم میکنم واسه کسایی که دوست دارند هر کس دوست دارد از نوشته هایم حتی به اسم خود استفاده نماید خوشم به خوشی شما و عزیزان شاد خوش زیبا ازاد و پیروز باشید همیشه و هر جا پاک بیاندیشیم زیبا زندگی کنیم |
| دلتنگیهای گذشته |
|
مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
از هر جا و هر چیز |
|
RSS
|